تبليغاتX
الهه شرقی


پسری یه دختری رو خیلی دوست داشت که توی یه سی دی فروشی کار میکرد. اما به دخترک در مورد عشقش هیچی نگفت. هر روز به اون فروشگاه میرفت و یک سی دی می خرید فقط بخاطر صحبت کردن با اون... بعد از یک ماه پسرک مرد... وقتی دخترک به خونه اون رفت و ازش خبر گرفت مادر پسرک گفت که او مرده و اون رو به اتاق پسر برد... دخترک دید که تمامی سی دی ها باز نشده... دخترک گریه کرد و گریه کرد تا مرد... میدونی چرا گریه میکرد؟ چون تمام نامه های عاشقانه اش رو توی جعبه سی دی میگذاشت و به پسرک میداد...

+ نوشته شده در سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 9:59 توسط الهه شرقی |


تو ره گذری
من سنگ رهم
تو میگذری
من می نگرم
تو بر دل من گامی زده ای
من با قدمت جامی زده ام
من سنگ رهم
تو ره گذری
من می نگرم
تو می گذری
من در گذرت خاری شده ام
تو بر دل من جاری شده ای
من سنگم و تو
آن را شکنی
من می شکنم
تو می نگری...

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 22:11 توسط الهه شرقی |



ღشنيدم با خدايت عهد بستيღ
ღهمان جايي كه بر خاكم نشستيღღوگفتي چله مي گيرم برايتღ
ღولي پيمان خود را هم شكستيღღشكايت هم ندارم در كنارمღ
ღکماکان ماه شب هايم تو هستيღღاميدي بر دعايت هم ندارمღ
ღدر اين هنگامه ي كوتاه دستيღღگرفته قلب خورشيد از دعايمღ
ღو مي گويد كه خيلي خود پرستيღღعجيب است آسمان هم گريه سر دادღ
ღببين بغض خدا را هم شكستيღ

+ نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت 20:33 توسط الهه شرقی |


غم گنجشک چه کم از لا له ى پر پر دارد

عشق عشق است که کم از ياد تو در دل دارد...

                                                                      اميد(احد)   

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 17:24 توسط الهه شرقی |


نگاه ساكت باران به روى صورتم دزدانه مى لغزيد ولى باران نمى داند كه من از دردم به ظاهر گرچه مى خندم

ولى...

اندر سكوتى تلخ

مى گريم...


+ نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 17:9 توسط الهه شرقی |


وقتی حالت بده ، روحت بی پناهه
می بینی هر کاری کردی اشتباهه
وقتی کم کم به کسی وابسته می شی
چون از شب بی نوازش خسته می شی
وقت آروم شدنت خیلی بعیده
اینجا یکی هست که به حرف هات گوش می ده
برگرد به من ، مثله پرنده ی که درختش رو پیدا کنه
برگرد به من ، مثله کسی که شبونه هوسه دریا کنه
وقتی به جز شب هیچ رنگی تو نگات نیست
وقتی کسی اندازه ی تنهای هات نیست
وقتی گم می شی و می ترسی دوباره
می فهمی هیشکی مثل من دوست نداره
وقتی دلت به صد در بسته رسیده
اینجا یکی هست که تو مشتش یه کلیده
برگرد به من ، مثله پرنده ی که درختش رو پیدا کنه
برگرد به من ، مثله کسی که شبونه هوسه دریا کنه...

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 17:14 توسط الهه شرقی |


باران باش

ببار نپرس پياله هاى خالى از آن كيست...

+ نوشته شده در شنبه پنجم بهمن 1387ساعت 17:35 توسط الهه شرقی |


چه برگهايى

چه برگهاى زلالى

آه

چه برگهاى زلالى كه

مرثيه اى شد براى پاييز

اما سوت زنان

از ميان جهان

بى خيال مى گذرد باد...

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 16:51 توسط الهه شرقی |



از پس پرده نگاه کن ، مثله شطرنجه زمونه
هرکسی مثله یه مهره توی این بازی می مونه
یکی مثله ما پیاده ، یکی صد ساله سواره
یه نفر خونه به دوشه ، یکی دو تا قلعه داره
یه طرف همه سیاه و یه طرف همه سفیدن
رو به روی هم یه عمره ما رو دارن بازی می دن

اونا که اوله بازی توی خونه ی تو و من
پیش پای اسب دشمن ، اون همه سرباز رو چیدن
ببین امروزم تو بازی میونه شاه و وزیرن
هنوزم بدون حرکت پشت ما سنگر می گیرن

تاج و تخت شاه دیروز ، در قلعه شون نمی شه
به خیالشون که این تاج سرشونه تا همیشه
یادشون رفته
یادشون رفته که اون شاه که به صد مهره نمی باخت
تاج و از سرش تو میدون لشگر پیاده انداخت

اونکه ما رو بازی می ده ، اونه که مهره رو چیده
اونکه نه شاهه ، نه سرباز
نه سیاهه ، نه سفیده
از پس پرده نگاه کن...

+ نوشته شده در شنبه بیست و هشتم دی 1387ساعت 16:37 توسط الهه شرقی |


هیچکی نمیتونه بفهمه که دلم از چی گرفته
هیچکی نمیتونه بفهمه که صدام از چی گرفته
هیچکی نمی مونه تا با من تووی راهم همسفر شه
آخه میترسه که با من با دلِ من در به در شده

هیچکی نمیدونه که چشمام چرا همیشه خیس خیسه
چرا هیچکی حتی یه نامه واسه من دیگه نمی نویسه
هیچکی نمیدونه که قلبم تا حالا چند دفه شکسته
هیچکی نمیدونه سر راه اون تا حالا چند دفه نشسته

آخه توو کلبه ی سوت و کور و تاریکِ قلبم خورشید که جا نمیشه
میدونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه

آخه توو کلبه ی سوت و کور و تاریکِ قلبم خورشید که جا نمیشه
میدونم اگه تا لحظه ی مرگم بگردم دنبالش پیدا نمیشه
...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم دی 1387ساعت 16:49 توسط الهه شرقی |


اگه كسی ديوونت بود ، بازيش نده

 

اگه عاشقت بود ، دوستش داشته باش

 

اگه دوست داشت ، بهش علاقه نشون بده

 

اگه بهت علاقه داشت ، فقط بهش لبخند بزن

 

اينطورى هميشه يه پله ازش عقب تری

 

اگه يه روزی خسته بشه و يه پله بيادعقب

 

تازه ميشه مثل تو...

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت 17:10 توسط الهه شرقی |


من می گم دوست دارم فاصله مرگه
تو می گی دل یاده روز های قشنگه
من می گم از تو فقط خاطره مونده
تو می گی زمونه از ما ما رو رونده
ایران ایران از تو فقط اشاره
ایران ایران از من یه قلب پاره
ایران ایران از تو فقط اشاره
ایران از من یه قلب پاره هه هه
دلم برات چه تنگه چقدر چقدر دل زمونه سنگه
ها ها ها ها می خوام من و تو ما شیم
بیا بیا پر بکشیم رها شیم
تو خونه وفایی عطر خوش دعایی
تو که لطف خدایی چرا ازم جدایی
ایران ایران از تو فقط اشاره
ایران ایران از من یه قلب پاره
ایران ایران از تو فقط اشاره
ایران از من یه قلب پاره هه هه
بشنو تو این فر یادم نگو نگو بردم تو رو از یادم
می خوام بیام کنارت چقدر دلم تنگه واسه بهارت
وطن کویره پیره که تو خودش اسیره
تو ای خدای هستی نزار وطن بمیره
من میگم دوست دارم...

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 17:29 توسط الهه شرقی |


یا تو زیباتر شدی یا چشام بارونیه
این قفس بازه ولی قلبه من زندونیه
من پشیمون می کنم جاده رو از رفتنت
تو نباشی می پره عطرتم از پیرهنت
میخوام آروم شم تو نمی زاری
هر دو بی رحمن عشق و بیزاری
همه دنیامو زیرو رو کردم
تو رو شاید دیر آرزو کردم
قدم های آخرو آهسته تر بردار
واسه من کابوش فکر آخرین دیدار
بغض این آهنک ما رو تا کجا برد
شایدم تقدیرم رو امشب به رحم آورد
به تلافیه اون همه تلخیم
گله هاتم طعمه عسل شد
غم معصومانه‌ی چشمات به تبسم تازه بدل شد
می شه با من هزارو یک سال
به بهانه ی قصه بمونی
همه مرثیه های سکوتم به بهار تو باغ غزل شد
نفس کشیدن دل سپردن
مثل دریا ماه من
از تو خوندن با تو موندن
مقصد من راه من
همینه رویام آرزو هام
سرگذشت آه من
نرفته برگرد که با تو شاید خدا گذشت از گناه من
تو مثل بارون غمو آسون میبری از یاد من
با تو خوبن بی غروبن
خاطرات شاد من
زار و خسته دل شکسته
بی نوا فرهاد من
مرغ آمین کی به شیرین
میرسه فریاد من...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت 17:11 توسط الهه شرقی |


غم با دل داغدار من بازى داشت

احساس مرا به كمتر از هيچ انگاشت

با پنجه شيار كرد سيماى مرا

بى گناه در آن شيارها پيرى كاشت...

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 16:43 توسط الهه شرقی |


خوابيدى بدون لالايى و قصه

بگير آسوده بخواب بى درد و غصه

ديگه كابوس زمستون نمى بينى

توى خواب گلاى حسرت نمى چينى

ديگه خورشيد چهره ات رو نمى سوزونه

جاى سيلياى باد روش نمى مونه

ديگه بيدار نميشى با نگرونى

يا با ترديد كه برى يا كه بمونى

رفتى و آدمكارو جا گذاشتى

قانون جنگلو زير پا گذاشتى

اينجا قهرن سينه ها با مهربونى

تو تو جنگل نمى تونستى بمونى

دلتو بردى با خود به جاى ديگه

اونجا كه خدا برات لالايى مى گه

مى دونم مى بينمت يه روز دوباره

توى دنيايى كه آدمك نداره...

+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 17:42 توسط الهه شرقی |